معلمان خوب من

وب سایت مهندس جمشید مختاری

( دبیر فیزیک ناحیه ۳ اصفهان )

تلفن ۰۹۱۳۳۳۲۶۱۷۴

معلمان خوب من

       در این وب سایت کتاب معلمان خوب من اثر استاد جواد محقق آورده شده است که در آن خاطرات شاعران . نویسندگان . مولفان . روزنامه نگاران و هنرمندان معاصر از معلمان خود را خواهید دید .

من با او عالمی داشتم ( جعفر ابراهیمی )

       سی و پنج . شش سال پیش . ده ما که در نزدیکی اردبیل واقع شده است . مدرسه نداشت و بچه ها پیش زنی به نام ؛ سیده زبیده : می رفتند و از او قرآن یاد می گرفتند . مکتبخانه او در بقالی شوهرش . روی سکوی بزرگی در انتهای دکان بود من هم دو . سه جلسه پیش او رفتم . اما بد جوری بچه ها را چوب می زد . یک چوب البالوی بلند داشت و هر وقت بچه ها زیر و زبرها را غلط می خواندند . از همان جا که نشسته بود . با چوب بلندش روی سر و گردن آنها می زد . آن بیچاره از هر دو پا فلج بود . ولی البته بلندی چوب البالو کارش را  حسابی راه می انداخت و او را به مقصودش می رساند . من بعد از دو  سه جلسه در رفتم . راستش خیلی لاغر و زردنبو بودم و طاقت چوب آلبالو را نداشتم .

       وقتی شش سالم تمام شد . توی دهمان مدرسه باز شد و من توانستم در هفت سالگی به مدرسه بروم . مدرسه که نه . یک خانه کهنه ساز فکسنی با دو اطاق بود که یک آدم خیر بخشیده بود . معلم هم از شهر آمد و نام نویسی از بچه ها شروع شد .البته با هزار بد بختی . چون کمتر کسی حاضر می شد اسم بچه اش را در مدرسه بنویسد . پس چه کسی گاوها و گوسفند ها و الاغها را بچراند ؟ بیست ریال می گرفتند و ثبت نام می کردند و من همان بیست ریال را هم نداشتم . پدرم از دست ماموران شاه  به دلایل سیاسی رفته بود تهران . که مثلا در شلوغی آنجا پنهان شود . پدرم در تهران دوره گردی می کرد و پولی برای من و مادرم و خواهرم می فرستاد . من یادم نمی آمد که پدرم را دیده باشم . فقط شنیده بودم که چشمهای آبی دارد . خلاصه . عمه لیلای بیچاره ام که اولین معلم غیر رسمی من بود و من نخستین شعر ها و قصه ها و نیز نماز و خدا و دوست داشتن را از او آموخته بودم . یک گردنبند از یادگارهای زندگی زناشویی اش داشت . اتفاقا این گردنبند از ده تا دو ریالی به هم لحیم شده درست شده بود . سکه های گردنبند را یکی یکی شکستیم و مادرم دستم را گرفت و برد مدرسه و اسمم را در کلاس اول نوشت . مدرسه دو تا اطاق داشت که یکی از اطاقها دفتر و خوابگاه مدیر و ناظم و معلم بود که همه یک نفر بودند و اطاق دیگر شده بود کلاس درس . سال اول همه کلاس اول بودند . ولی در سالهای بعد دانش آموزان اول دوم سوم و چهارم همه در یک کلاس درس می خواندند و بالاترین کلاس کلاس چهارم بود . معلم  . اول به کلاس اولی ها درس می داد و بقیه ساکت می ماندند . بعد به دوم و سوم و بعد هم به چهارم می رسید . این کار  یک خوبی داشت و آن این بود که کلاس اولی ها و دومی ها پیشاپیش با درسهای کلاسهای بالاتر هم آشنا می شدند و کلاسهای بالاتر درسهای کلاسهای پایین تر را دوره می کردند . به هر حال خیلی جالب بود .

        اسم معلم  که ما به او آقای مدیر می گفتیم آقای آذری بود که هم مدیر بود و هم ناظم و هم معلم و دفتر دار و ... حدود سی سال داشت و قوی هیکل و ورزشکار بود . بعد ها ما را هم وادار به انجام ورزشهای مشکل و سنگینی کرد  که خود انجام می داد و فهمیدم که ژیمناستیک بوده است . بچه ها را وامی داشت که روی برفها بالانس بزنند و هزار جور کارهای دیگر که شبیه کارهای بند بازها بود و وای به حال کسی که از عهده کار بر نمی آمد .

         تنبیه کردن بچه ها توی مدرسه های آن روزها باب بود و یک کار خوب به حساب می آمد . آقای آذری هم از این کار خوب هرگز غافل نمی شد . اول بچه ها را وامی داشت که پا برهنه روی برفها بوند که پاهایشان خوب یخ بزند . بعد هم با چوب ألبالو می افتاد به جان کف پای بچه ها که خوب گرم شود و یخش باز شود . و گاهی هم به کف دستها ضربه می زد که معمولا یخ زده بود . بدبختانه ده ما همیشه زمستان بود و پاییز و زمستان و گاهی حتی در بهار هم برف می بارید آن هم چه برفهایی.

       

 

 

/ 0 نظر / 21 بازدید